تبليغاتX
دفترچه

دفترچه

جرياني از خوبي و انرژي مثبت در زندگي ام راه يافته.... نمي دانم چطور شد ولي همزمان با آن ذهنم و رفتارم نيز در حال حركت است....  اين حركت را دوست دارم .... اين خروج از رخوت را دوست دارم .... هنوز نقش آن كلاس طراحي را در پيدايش اين تغيير بسيار زياد مي دانم .... به قول خودش شايد بي خود نيست كه توكاي مقدس صدايش مي كنند....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:3  توسط مونا  | 

پست قبلي رو خيلي دوست داشتم.... مي خواستم همين جوري اون بالا باشه....

اين خواب هاي پشت سر هم كه نمي دونم دقيقا به كدوم نياز سرخورده وجودم مربوط ميشن، هنوز ادامه دارن....

ول كن همه را.... براي خودت باش.... تو همان قهرمان داستان باش... به جاي اينكه ديگران را مجبور كني خوب باشند، خودت خوب باش.... تو شادي بياور ... خوش خويي بياور.... داستان همين است .... قصه شاهزاده سوار بر اسب سفيد كه جدا از خوبي و بدي تو، سراپا عاشق است و قول خوشبخت كردنت را به تو مي دهد، دروغ است... مي فهمي؟ ... شاهزاده را جايي درون خودت بايد پيدا كني.... چرت است البته اين حرف و من خودم مي دانم .... شاهزاده اي كه درون خودت باشد به چه درد مي خورد آخر.... اصلا كيفش به اين است كه يك شاهزاده از آن دورها بيايد و .... ولي مي داني داستان تا همين جايش قشنگ است... بعدش چه مي شود؟ ... مي خواهي شاهزاده را سر بدواني كه براي هميشه عاشقت بماند؟ .... كه خوب هم تو پدرت در مي آيد و هم شاهزاده.... ميخواهي با شاهزاده عروسي كني؟!!! .... و آن وقت ديگر پايان عشق است.... و تو مي نشيني و به قصه شاهزاده هاي سوار بر اسب سفيد سراپا عاشق فكر مي كني.... داستان هاي قشنگ تا همان جا كه گفته مي شوند، قشنگند، بعدش تكراري مي شوند... بعدش مجبور مي شوند.... بعدش حال و روزشان عوض مي شود.... پس بهتر است بي خيال قهرمان داستان ها شوي.... همه مردان عاشق، زنان داغ و حال و هواي شاد و خوشبخت داستان ها را بي خيال شو.... زندگي پشت آن ها جريان ندارد كه اين همه خوشبختي درشان موج مي زند گاهي.... فقط مقطع را نشان مي دهند... امتداد را نشان نمي دهند....

ولي لامصب اين before sunrise زندگي تويش جريان دارد انگار كه اينقدر تلخ و شيرين است..... اما در انتهاي before sunset تمام آشفتگي و بغض دختر را مي تواني ببيني.... كمي امتداد را مي بيني.... جريان زندگي را مي بيني.... بابا جان من دوست دارم اين دو تا فيلم رو اصلا.... دليل هم نمي خواد... شما هم برو ببين... ضرر نداره به نظرم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:21  توسط مونا  | 

شروع كرده ام به خواندن كتاب هايي كه مدتي بود كنار گذاشته بودم.... كتاب هاي ساده اي كه به بهانه خواندن كتاب هاي مهمي كه هيچ وقت هم نخواندم، كنارشان گذاشته بودم.... حس رفتن به كتابفروشي تبديل شده بود به يك قيافه... قيافه كسي كه كتاب هاي مهم مي خواند... قفسه هاي فلسفي، اجتماعي، اعتقادي.... و تا به قفسه رمان مي رسيدم سريع از جلويش رد ميشدم .... كتاب هايي كه مي خريدم، درباره دغدغه هايم نوشته شده بودند، اما كم تر حوصله خواندن نظر ديگران راجع به دغدغه هايم را داشتم .... كم تر حوصله خواندن كتاب سنگين را داشتم ....

دفعه پيش كه كتابفروشي رفتم دو كتاب ساده خريدم و در طول يك هفته هر دو را خواندم.... و هر دو را از قفسه رمان هاي ايراني برداشته بودم .... حس خوبي بود.... چقدر راحت تر مي توان از توي اين كتاب هاي ساده به دغدغه ها فكر كرد و حتي به نتيجه رسيد... چقدر خوب است همان كاري را بكني كه دلت ميخواهد....  چقدر خوب است كه بداني روحت با چه چيز هماهنگ تر است ... وقتي آن روز در جلسه اول كلاس طراحي، همان اولين پنج شنبه٬ احساس عميق هماهنگي با تمام اجزاي محيط را در آن فضا داشتم، فهميدم كه روحم چقدر از نيازهايش  دور افتاده است..... وقتي به نيازهاي خودم جواب مي دهم خيلي راحت تر و عميق تر مي توانم نيازهاي پسركم را برآورده كنم.. خيلي بيشتر از در كنارش بودن و وقت گذاشتن برايش لذت مي برم....

چه قيافه هايي كه در زندگي به خود گرفته ايم و خبر نداريم.... چقدر ممكن است دور باشيم از آن چيزهايي كه آراممان مي كند، فقط به خاطر اينكه نمي دانيم چيست كه به آن نياز داريم..... به خاطر اینکه قيافه گرفته ايم به خودممان.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:5  توسط مونا  | 

يه دريچه جديد به آلونكم اضافه شده.... دريچه اي كه هميشه روي ديوار آلونكم تصورش مي كردم و آرزوش رو داشتم.....

از اينكه صبح انگيزه اي براي بلند شدن از توي رختخواب نداشته باشي خوشم نمياد.... وقتي بعد از بيدار شدن، از توي رختخواب بيرون نمياي يعني چيزي نيست كه به تو هيجان بده... انرژي نداري.... زندگيت بي رنگه.....

از حالا تا دو ماه و نيم ديگه پنج شنبه ها با ذوق از رختخوابم بيرون ميام ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:37  توسط مونا  | 

همراه مجید وارد مغازه ای شدیم تا لباس ورزشی برای من بخریم.... یه مادر و دختر که به نظر می رسید مدت زیادیه توی مغازه هستند اون تو وول می خوردن...

هر چیزی رو که من از فروشنده می خواستم برام بیاره٬ تا می ذاشتم روی میز اون دو نفر بر می داشتن و می گفتن اینم خوبه ها.... خلاصه بالاخره یه چیزی انتخاب کردم و فروشنده رفت تا کارت بکشه برامون... مادر و دختر که هنوز نتونسته بودن چیزی انتخاب کنن٬ پچ پچ کنان به ما نزدیک شدن و مادره در حالی که دختره نصف سرش رو با لبخند از پشت سر مادره بیرون آورده بود٬ برگشت به من گفت...

- ببخشید خانوم میشه لطفا از شوهرتون بپرسید که به نظر یه آقا کدوم یکی از این دو تا لباس برای یه خانوم قشنگ تره؟ من دخترم نمی دونه کدوم یکی رو شوهرش بیشتر می پسنده.......

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:21  توسط مونا  | 

سومين سوسك خونه جديدمون ديشب سر و كله اش پيدا شد.. البته خدا رو شكر اين دفعه توي خونه نبود بلكه توي دستشويي بود. در حالي كه من با سرعت در دستشويي رو باز كرده و مشغول پرتاب كردن خودم اون تو بودم، يكهو با مشاهده يك عدد جونور ترسناك و بد ريخت با همان سرعت اوليه يا حتي بيشتر خودم رو پرت كردم بيرون دستشويي و در رو بستم...

-          توي دستشويي سوسكه (با ترس و فرياد)

*      بزرگه؟ (با تعجب و در حال شستن چيزي در ظرفشويي)

-          آره، بيا ديگه... چي كار داري ميكني؟!!! (با عصبانيت)

*      بزرگه؟ (نزديك در دستشويي بعد از حركت آرام و متفكرانه به سمت دستشويي)

-         آره.. بكشش ديگه (در حال فرياد و دادن پيف پاف)


خوشحال شدم دیشب بارون اومد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:2  توسط مونا  | 

1-      چقدر دوست دارم چيزي خلق كنم..... چقدر روحم به هنر نياز داره......ولي انگار فقط دوست دارم حرفش رو بزنم .... مي ترسم اگر درگيرش شوم اين همه اشتياقم از بين برود....

2-      4 تا دوست قديمي .... و البته هنوز .... بعد از مدت ها ..... بدون هيچ چيزي غير از خودشون ..... دور هم جمع بشن و بگن و بشنون .... چه حالي ميده .....

دوست، يكي از با ارزش ترين چيزها توي اين زندگيه ..... دوستي كه تو رو مي فهمه و چيزهايي از تو مي دونه كه فقط دوست ها مي دونن و نه بقيه ....  دوست بهتر از هر كس ديگه اي توي زندگي، آدم رو ميشناسه.... چشم قشنگ! مو قشنگ! مهربون قشنگ! امروز خيلي خوش گذشت بهم... مرسي كه با هم دوستيم.

3-      خيلي ممنون كه تابستون درس و كلاس تعطيله.....

4-      من اعتراف مي كنم.... به صاف بودن زمين ..... به روز بودن شبُ ... يسار بودن يمين.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 22:35  توسط مونا  | 

انگار كسي دستش را گذاشته روي گلوي دفترچه ام ....

من اهل فال گرفتن نيستم .... ديروز يك نفر فال كف دست گرفت برام .... خيلي جالب بود.... بيشتر چيزهايي كه بهم گفت به طرز عجيبي درست بود .... حدود ده نفري بوديم و اصلا چيزهاي مشابه نمي گفت بهمون .... ولي تقريبا همه قبول داشتن كه 80 درصد درست گفته بهشون .... طرف يه ده سالي مطالعه كرده بود توي اين زمينه .... اعتقاد داشت كه كف بيني واقعا يه پايه و اساسي داره و واقعيت هايي از زندگي آدم رو كف دست مي تونه نشون بده....  

به من گفت كه سه تا ستاره كف دستم مي بينه و من خيلي خوشحال شدم .....

بعدا يادم اومد كه اصلا ازش نپرسیدم معني ستاره كف دست چيه؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:51  توسط مونا  | 

 

ديروز سومين سالگرد ازدواجمون بود.....

سومين سالي كه يه سقف مشترك پيدا كرديم....

هرچند شب عروسي اونقدرها برام شيرين و پرخاطره نبود - كه به خاطر همين هم ما سالگرد عقدمون رو معمولا جشن مي گيريم و نه عروسي رو - ولي به هر حال شروع رسمي زندگي دونفره مون از شب 28 ام تير ماه بوده...

شروع يه زندگي كه تمام پايه و اساسش رو همراه يه نفر ديگه درست مي كني... شروع يه زندگي كه توش مجبوري نقاط ضعفت رو اصلاح كني... با ديگري بسازي ... گذشت داشته باشي .... ديگه بچه خونواده نيستي كه اشتباهاتت هزينه اي نداشته باشه، مسئول يه زندگي شدي... اشتباهت ميتونه روز يه نفر ديگه رو خراب كنه يا اخلاق بدت مي تونه پايه زندگي رو كج بذاره.... خلاصه جديه و شيرين...

 

همراه سه ساله زندگي من، كه سه سال انتظار همراهيت رو مي كشيدم، به خاطر همه خوبي هايي كه داري ممنون.... به خاطر همه آزادي اي كه به من دادي ممنون.... به خاطر همه آرامشي كه توي زندگي کنار تو دارم ممنون ....

 

این هم عکس همراه یه سال و نیمه زندگی من:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:51  توسط مونا  | 

 

نه خداييش شما هدف دارين توي زندگيتون؟ يعني يه چيزي توي ذهنتون دارين كه مي ارزه به خاطرش زندگي كنين و به زندگي تون معني بده؟!!!


دخترك، پرآرزو بود ... پدر سخت گير و مادر بي توجه ... دخترك اما پر آرزو بود ... نقاشي كشيدن را دوست داشت ... مهموني رفتن را و شهربازي رفتن را... هميشه دنبال كسي مي گشت تا با او بازي كند... خواهر از او 6 سالي بزرگ تر بود و علاقه اي به هم بازي شدن با اين نيم وجبي نداشت و پدر سخت گير بود و دخترك به اين سادگي مجال بازي با ديگران را پيدا نمي كرد... (ادامه دارد (احتمالا))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:51  توسط مونا  |